-20%

مرگ الیویه بکای و داستان‌های دیگر

۶۲.۴۰۰تومان

بارها درطول شب از جا پریده بودم، بی‌آنکه بدانم وزش کدام باد خوابم را آشفته کرده بود، دست‌هایم را نومیدانه در ‌هم گره می‌کردم و مِن‌من‌کنان می‌گفتم: «خدایا! خدایا! باید مُرد!» تشویشی سینه‌ام را می‌فشرد، در منگیِ بیداری، ضرورت مرگ دهشتناک‌تر به ‌نظرم می‌رسید. به‌سختی دوباره به خواب می‌رفتم، خواب از بس شبیه مرگ بود نگرانم می‌کرد. اگر تا ابد می‌خوابیدم چه؟ اگر چشم‌هایم را می‌بستم و دیگر بازشان نمی‌کردم چه؟

مشاهده سبد خرید

توضیحات

مرگ الیویه بکای و داستان‌های دیگر عنوان مجموعه‌داستانی از امیل زولا است که توسط محمود گودرزی ترجمه شده و نشر افق آن را در مجموعه افق کلاسیک منتشر کرده است.

درباره‌ی نویسنده‌ی مرگ الیویه بکای و داستان‌های دیگر

زولا شهرتش را مرهون مجموعه‌ی رمان‌های روگن ‌ماکار است، بااین‌حال تجربیاتی ناب در نوشتن داستان‌کوتاه دارد؛ داستان‌هایی با موضوعات مختلف که زیر سایه‌ی سنگین رمان‌های ناتورالیستی‌اش مغفول مانده و کمتر خوانده شده‌اند. داستان‌هایی با مضمون‌های محبوب زولا: مرگ، تقدیر و جبر محیط.

مروری بر کتاب مرگ الیویه‌بکای و داستان‌های دیگر

امیل ادوارد شارل آنتوان زولا (1840- 1902) رمان‌نویس، منتقد ادبی، نمایش‌نامه‌نویس و روزنامه‌نگار فرانسوی بود؛ مهم‌ترین نماینده‌ی مکتب ادبی ناتورالیسم. آثار او تا امروز، در میان پرخوانند‌ه‌ترین و پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان ادبیات‌اند و بارها ترجمه و تحلیل و تفسیر شده‌اند. زولا در سال‌های 1901 و 1902 در اولین و دومین دور برگزاری جایزه‌ی نوبل ادبیات، برای دریافت این جایزه نامزد شد؛ اما هرگز نوبل نگرفت.

داستان اول: مرگ الیویه‌بکای

این داستان کوتاه که پروپیمان‌ترین داستان این مجموعه است، درباره‌ی مردی نزار است که از کودکی حالتی از بی‌حسی و کرختی در خود دارد. بیماری او حالی شبیه مرگ است با این تفاوت که صداها را می‌شنود و رفتار و اقوال را درک می‌کند. همسرش و حتی پزشکش گول می‌خورند که الیویه مُرده. مراسم کفن و مقدمات دفن انجام می‌شود. با همان جمله‌ی اول میخکوب می‌شویم: راوی مردی مُرده است و خواننده، هولناک‌ترین ترس‌هایش، زنده‌به‌گوری، موبه‌مو پیش چشمش جان می‌گیرد. و این هنرِ قلمِ زولاست که برترین نویسنده‌ی فرانسوی‌زبان قرن نوزدهم بود.

««خدایا! خدایا! مرده!»

همه را می‌شنیدم، اما صداهای ضعیف‌‌شده گویی از جایی بسیار دور می‌آمدند. فقط چشم چپم هنوز نوری محو می‌دید، نوری مایل به سفید که در آن اشیاء با هم ادغام می‌شدند؛ چشم راستم به‌کلی فلج شده بود. تمام بدنم سست شده بود، گویی صاعقه‌ای نابودم کرده باشد. اراده‌ام از بین رفته بود، هیچ‌کدام از تاروپودهای تنم به فرمانم عمل نمی‌کردند. و در این نیستی، بالای اندام بی‌جانم، فقط اندیشه باقی‌مانده بود، کند و کاهل، اما با وضوحی کامل.»

زولا از این ناتوانی و ضعف جسمی در قهرمان داستان استفاده‌ی روایی می‌کند، چنان‌که در جایی از داستان وقتی الیویه ‌بکای دچار این حمله می‌شود و دکتر مرگ او را تشخیص می‌دهد. راوی مُرده‌ای می‌شود با حواس‌جمع و ادراک بالا از حال اطرافیان. الیویه واگویه‌هایش از دیگران و به‌ویژه همسرش مارگریت را با چنان تألمی بیان می‌کند که تنها یک واژه به ذهن می‌رسد: حسرت. الیویه با مراسمی مرسوم به خاک سپرده می‌شود. در تابوت اما ماجرایی دیگر جریان می‌یابد. زولا با وسواسی مثال‌زدنی حال‌وروز الیویه را به تصویر می‌کشد؛ مُرده‌ای که توان جسمی خود را باز می‌یابد و ترس مرگ و شور زندگی زنده‌دار او می‌شوند. او با تقلایی دهشتناک خود را از مغاک بالا می‌کشد. بعد از چند هفته که توان خود را باز می‌یابد سراغ سروهمسر می‌افتد و باقی ماجرا.

امیل زولا

داستان دوم: سروان بورْل

قماربازِ زن‌باره‌ای در خدمت نظام به درجه‌ی سروانی می‌رسد. او دختر و مادری پیر دارد که تنها امیدشان سروان است. مردی لاقید و اوباش که همه‌ی درآمدش پای خوش‌گذرانی می‌رود. مافوق سروان سرگردی پیر است که دوستی دیرپایی با خانواده‌ی سروان بورْل دارد، هرچه سرگرد دلواپس حال مادر و دختر بورْل است، خودش در عوالم عیش سیر می‌کند. کار سروان به‌جایی می‌رسد که برای خرج عیاشی دست به اختلاس می‌زند. کشش دراماتیک غریبی در پایان این داستان رخ می‌دهد؛ زمانی که سرگرد دختر کوچک بورْل را دست‌در‌دست مادربزرگش می‌بیند.

«از سروان دیگر چیز تمیزی به دست نمی‌آمد. کسی که تا این حد تنزل می‌کرد، می‌شد یک ‌بیل خاک روی سرش ریخت تا مانند حیوانی گندیده که جهان را مسموم می‌کند از شرش خلاص شد. هرقدر هم سرش را در فضله‌ی خودش فرو می‌کردید روز بعد دوباره شروع می‌کرد و کارش به‌جایی می‌رسید که چند سو برمی‌داشت تا برای زنان گدا و شپشو آب‌نبات بخرد. لعنت بر شیطان! پول ارتش فرانسه را! و آبروی پرچم و اسم بورل را می‌برد، این اسم محترم که به لجن کشیده می‌شد! لعنت بر شیطان پست‌فطرت! نمی‌بایست کار به اینجا می‌کشید!»

داستان سوم: چگونه می‌میریم

روایت از رابطه‌ی سرد کنت و کنتسی شروع می‌شود که سال‌ها به‌دوراز عوالم یکدیگر سر به زندگی خود دارند و جز در مراسمی خاص سروسراغی از هم نمی‌گیرند. کنت درگیر بیماری خطرناکی است و به‌زودی خواهد مرد (داستان مرگ است دیگر.) مرگ دل کنتس را به رحم می‌آورد و پیوسته سراغ کنت را می‌گیرد. داستان از ترحم شروع می‌شود، هرچند دورافتادگی کنت و کنتس همان‌طور می‌ماند. کنتس مدام تصور غارت‌شدن دارد و فرزندانی که احتمالاً چشم طمع به دارایی پدر دارند.

«زنِ مُرده است که با خست و وحشتش از ربوده‌شدن اموالش در وجودشان بیدار می‌شود. وقتی پول مرگ را به زهر خود می‌آلاید، حاصلی جز خشم ندارد. مردم روی تابوت‌ها با هم می‌جنگند.»

داستان چهارم: سیل

خانواده‌ای خوشبخت که سعادت از زبان پدربزرگشان روایت می‌شود، از غروب تا طلوع به نگون‌بختانی بدل می‌شوند که سیل و فقط سیل می‌تواند این‌همه سعادت را بروبد و به هوا دهد. سیل می‌آید. سیلی عجیب که همه‌ی خانواده‌ی پیرمرد را به چشم‌بر‌هم‌زدنی به دست مرگ می‌سپارد. مرگ تک‌تک آن‌ها از زبان پیرمرد وحشتناک است؛ می‌گوید که کجا و چطور سیل کس‌وکارش را می‌گیرد و تن بی‌جانشان را هم پس نمی‌فرستد.

«من فقط یک‌ آرزو داشتم، آرزوی آخرم. دلم می‌خواست اجساد خانواده‌ام را پیدا کنم و بدهم آن‌ها را در گورستان خودمان دفن کنند، زیر لوحی سنگی تا بتوانم بروم آنجا به آن‌ها ملحق شوم.»

داستان پنجم: آنژلین

خانه‌ای متروک و شبح‌زده‌. یکی از آدم‌های قصه‌ی خانه را روایت می‌کند. خانه از پس این قصه‌ها فروش نمی‌رود. راوی کنجکاو می‌شود سر از کار خانه دربیاورد و روایت دیگری از خانه می‌شوند. اما روزی ‌از سر گذری اتفاقی می‌بیند خانه ساکنان جدید پیدا کرده و پی‌جوی داستان می‌شود و ساکن خانه روایتی دیگر می‌گوید.

«دوست عزیز، بی‌شک شما اطلاع نداشتید که من یکی از خویشاوندان همسر دوم آقای ژ… هستم. زن بینوا! او را به قتل آن‌ بچه‌‌ متهم کرده‌اند که او هم به‌اندازه‌ی پدرِ طفل دوستش داشت و برایش سوگواری کرد! چون تنها چیزی که حقیقت دارد این است که بله، طفل بیچاره همین‌جا مرد، البته نه به دست خودش، پناه‌برخدا، بلکه از تبی ناگهانی، چنان صاعقه‌وار که والدینش از این خانه نفرت پیدا کردند و دیگر حاضر نشدند به اینجا برگردند. به‌همین دلیل تا وقتی‌که زنده بودند اینجا متروکه باقی ماند. پس از مرگشان برگزاری دادگاه‌های مکرر مانع فروشش ‌شد. من دوستش داشتم و سال‌ها مترصد بودم و به شما اطمینان می‌دهم که ما هنوز هیچ شبحی در آن ندیده‌ایم.»

اما روایت ترس از خانه ادامه می‌یابد.

داستان ششم: ژاک دامور

ژاک دامور آخرین داستان از این مجموعه است.

نوشته‌شده در تحریریه‌ی نشر افق

توضیحات تکمیلی

پدیدآورنده

امیل زولا

تعداد-صفحات

248 صفحه

جلد

شومیز

سال-انتشار

1400

شابک

9786227902105

قطع

رقعی

گروه-سنی

بزرگسال, جوان

مترجم

محمود گودرزی

نوبت-چاپ

اول

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.


اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مرگ الیویه بکای و داستان‌های دیگر”