رمز و راز جهان داستانیِ جمشید خانیان

رمز و راز جهان داستانیِ جمشید خانیان

رمز و راز جهان داستانیِ جمشید خانیان

اعظم اسلامی‌مجد (منتقد ادبی): هر فصل از رمان در یک ظهر داغ تابستان دختری از بصره آمد با چهار کلمه‌ی یکسان شروع می‌شوند. کلماتی هم‌آوا که مشخص می‌کنند یکی از مقاصد نویسنده در این اثر، ارزش‌گذاری کلمات بوده است. او کلمات موردنظرش را در صدر می‌نشاند و تلاش می‌کند از عریانیِ «آز، داز، ناز، راز» حقیقتی را برای خواننده عیان سازد.

راوی داستان نوجوانی‌ است جنوبی‌ که با دو دوست دیگرش ستاره‌های یک مثلث تابستانی را تشکیل می‌دهند. راوی خودش را کرکس نشسته معرفی می‌کند. داستان تا فصل پایانی، به شیوه‌ای روشن و شفاف پیش می‌رود، اما در انتهای آن، قاعده‌ی بازی عوض می‌شود. ناگهان راوی اول شخص ملموس و قابل اعتماد داستان که حقایق را به‌درستی بیان می‌کرد، دچار پیچش می‌شود، اما این تغییر در راوی نه او را دروغگو جلوه می‌دهد و نه دیوانه و ساده‌لوح.

در واقع در تمام طول داستان، راوی خودش را کرکس نشسته معرفی می‌کند بی‌آنکه رد و نشانه‌ای از متناقض بودن او با خودش بر جای گذارد. این روند تا سطر نهایی داستان ادامه دارد و آگاهی از این حقیقت که راوی داستان کرکس نشسته نیست زیرکانه از خواننده دریغ می‌شود تا سطر آخر داستان که این حقیقت را کشف می‌کند  و متوجه می‌شود راوی نویسنده‌‌ی داستانی‌ راوی در راوی است و از این کشف لذت ببرد. او خود را کرکس نشسته می‌بیند و آن‌قدر در نقش این راویِ نوجوان غرق می‌شود که راوی بودنش برای خواننده نیز کاملاً پنهان و پوشیده می‌ماند.

در پایان با آنکه پیش‌بینی‌های خواننده درست از آب در نیامده، ولی از چالش فکری و ضربه‌ی نهایی که او را به کشف و شهودی فردی کشانده است، حال خوبی دارد. اینجاست که پای تفکرات و جهان‌بینی نویسنده در پی آفرینش اثر و خلق شخصیت اصلی داستان به میان می‌آید. او قصد ندارد خواننده را مجبور به پذیرفتن چیزی کند که می‌گوید. او تلاش می‌کند به خواننده نشان بدهد هیچ حقیقت یگانه‌ای وجود ندارد و در جهان داستان، هر کسی می‌تواند جهان کوچکتر خودش را بنا کند.

جمشید خانیان در این اثر رابطه‌‌ی دلنشینی را با خواننده‌ به وجود می‌آورد و تلاش می‌کند او را در جهان داستان با خود هم‌سو کند. نه بن‌بستی در کار است و نه نقطه‌ی پایانی. نویسنده‌ نه تنها خواننده را به اسارت نمی‌گیرد بلکه او را هشیارتر نیز می‌کند و نمی‌گذارد منفعل و ناتوان بماند. در پایان داستان، خواننده نیز لنگرش را می‌اندازد. نگاهی به راه پشت سر نهاده می‌اندازد و می‌بیند خباثت‌ها، اشتیاق ماورایی به عشق و رمز و رازها هیچ‌کدام دروغ نبوده‌اند و نویسنده قصد داشته به او بگوید نباید بین واقعیت و خیال مرزی قائل شد و اگر داستانی معماگونه و راز‌آمیز پیش رفت، برای گره‌گشایی از آن باید به نیروی مغناطیس درونی تکیه کرد.

برای کشف جهان داستان لازم است خواننده حوصله به خرج بدهد؛ فیلسوف شود، عاشق شود، کاراگاه شود و از همه مهم‌تر نوجوان شود. باید مقابل آینه‌ی کتاب بنشیند و در جهانی که به روی او گشوده شده است، تکثیر شود‌ تا جایی که لذت جاودانه شدن در اکنون کتاب را دریابد.

این داستان نیز مانند دیگر آثار نویسنده، لایه‌ی روساختی و لایه‌ی ژرف‌ساختی دارد و نشانه‌های ژرف‌ساختی آن به تأویل و تفسیر نیاز دارد. این دو لایه چنان هنرمندانه در هم تنیده‌اند که خواننده هنگام خواندن دیالوگ‌ها و عبور از توصیف‌ها و تصویرسازی‌های درخشانِ متن درگیر کشف نشانه‌های ژرف‌ساختی نیز می‌شود. مؤلف اثر تلاش کرده است درک درستی از مفهوم زیبایی به مخاطب منتقل کند. او تصاویر داستانی را در قالب واژه‌ها می‌سازد و برای تصویرسازی نه تنها زبان داستان را به خدمت می‌گیرد بلکه از کنش‌های داستانی نیز به بهترین شکل ممکن بهره می‌گیرد تا با خلق ماجراها و رخدادها در ایجاد وحدت و تعادل و بیش از این دو، هماهنگی با شالوده‌ی اصلی داستان، واقعیت جدیدی را برای مخاطب بسازد.

تحریریه‌ی نشر افق

 

دیدگاهتان را بنویسید