برخورد با کودک در روند جدایی والدین و بعد از آن

کودک و طلاق والدین

برخورد با کودک در روند جدایی والدین و بعد از آن

عطیه میرزاامیری، روان‌شناس کودک و نوجوان: درباره‌ی مراجعه‌ی مادر روژان و استرس‌های روژان در مواجهه با طلاق والدینش در یادداشت «جدایی والدین با کودکان چه می‌کند؟» برایتان تعریف کرده بودم و در نهایت به این سؤال رسیدیم که چه زمانی و چگونه کودک را از تصمیم خودمان برای جدایی و طلاق باخبر کنیم؟ در این مطلب می‌خواهیم به شکلی مفصل به موضوع کودک و طلاق والدین بپردازیم.

کودک و طلاق والدین

اولین نکته‌ای که والدین باید بدانند، این است که اگر فرزندشان زیر 5 سال است، شاید او با واژه‌ی طلاق بیگانه باشد و آن را به‌درستی نشناسد. بچه‌هایی که ۳ تا ۵ ساله‌اند، وقایع را از نگاه خودشان و با توجه به نیازهایشان می‌بینند. برای نمونه برای توضیح دادن درباره‌ی طلاق به این گروه از کودکان می‌توان گفت مادر یا پدر دیگر در این خانه زندگی نخواهند کرد و او باید برای مدتی نامعلوم با یکی از والدینش زندگی کند. مهم‌ترین پیامی که فرزندتان باید بگیرد این است که هر چیزی پیش بیاید، از او مراقبت می‌شود و هر دو والد او را دوست دارند و ذره‌ای از دوست داشتن آن‌ها کم نمی‌شود.

بچه‌های 5 سال به بالا، به‌ویژه در سنین دبستان، با واژه‌ی طلاق آشنا هستند و حتی ممکن است یکی از دوستانشان چنین تجربه‌ای داشته باشد. بنابراین، وقتی آن‌ها می‌فهمند والدین قصد جدایی دارند، فقط نگران خودشان و آینده‌شان هستند. والدین باید به این گروه از کودکان هم اطمینان دهند که مراقبش هستند و هرگز تنها نمی‌ماند و یا از طرف آن‌ها طرد نخواهد شد.

چگونه خبر جدایی را به کودکان بدهیم؟

در ادامه‌ی موضوع کودک و طلاق والدین اولین کاری که باید والدین انجام دهند این است که برای گفتن این خبر بهترین زمان را انتخاب کنند؛ وقتی که کودک آمادگی روحی لازم را دارد. هردو والد باید با هم در گفتن این خبر سهیم شوند. فقط یکی از والدین نباید این خبر را به کودکش بدهد. برای نمونه، یک روز تعطیل که همه‌ی افراد خانواده در خانه هستند، زمان مناسبی برای چنین کاری است. در موقع گفتن خبر، والدین نباید انگشت اتهام به سوی یکدیگر دراز کنند و کسی را مقصر این جدایی بدانند تا فرزندشان خاطرجمع شود که آن‌ها همچنان او را دوست دارند و مراقبش خواهند بود. والدین برای کاهش اضطراب کودک و دادن این اطمینان می‌توانند از مشاور یا فردی که کودک با او صمیمی است، کمک بگیرند.

آمبر براون،‌ آبله‌مرغان خوردنی نیست!

در کتاب آبله مرغان خوردنی نیست! از مجموعه‌ی آمبر براون نوشته‌ی پائولا دانزیگر ترجمه‌ی فرمهر منجزی، خاله پام این اطمینان را به آمبر می‌دهد که قرار نیست هیچ‌وقت تنها بماند و پدر و مادرش او را تا همیشه دوست دارند: «آمبر، دلم نمی‌خواهد تو نگران باشی یا فکر کنی قرار است اتفاقی برایت بیفتد. هم پدرت و هم مادرت تو را دوست دارند و وقتی پیش آن‌ها نیستی دلشان برایت تنگ می‌شود.»

واکنش‌های درونی و بیرون کودک بعد از شنیدن خبر جدایی والدین چیست؟

درباره‌ی موضوع کودک و طلاق والدین باید گفت همین که کودک متوجه‌ جدایی والدینش می‌شود، دچار اضطراب و ناامنی می‌شود. او هراس این را پیدا می‌کند که در جهان تنها شود. برای همین رفتارهای ضدونقیض خواهد داشت. ممکن است در ابتدا باور نکند و این خبر را  انکار کند. این انکار به صورت امید واهی هم بروز پیدا می‌کند. کودک هر لحظه منتظر است که والدینش دوباره با هم آشتی کنند و دوباره زندگی با یکدیگر را سر بگیرند.

برای نمونه، آمبربراون حتی ابتلا به آبله مرغان را هم فرصتی برای آشتی کردن پدر و مادرش می‌بیند: «نمی‌دانم آبله مرغان من می‌تواند آن‌ها را با هم آشتی بدهد یا نه؟»

این اضطراب گاهی به اتفاق‌های جزئی زندگی کودک هم سرایت می‌کند. در همین کتاب، آمبر در آسانسور گرفتار می‌کند و دائم در ذهنش می‌گذرد که ممکن است تا ابد در این آسانسور بماند و بمیرد! او خودش را تنها می‌بیند. آن‌قدر که بنا نیست هیچ‌کس از این موقعیت نجاتش بدهد.

در این فرایند، ممکن است کودک دچار عذاب وجدان هم می‌شود. او خودش را مسبب این جدایی می‌داند: «گناهِ من بود. اگر من به دنیا نیامده بودم، شما و مامان هیچ‌وقت هم‌دیگر را نمی‌دیدید.» در این داستان هم آمبر از اینکه جدایی والدینش بر زندگی او تأثیر گذاشته است دچار حس غم و خشم توأم می‌شود.

«من آمبر براون، بچه‌ی غمگین و افسرده‌ای هستم. چرا همه اینقدر رفتارشان فرق می‌کند؟ چرا نمی‌توانند به هم اعتماد کنند؟ اگر نمی‌توانند به هم اعتماد کنند، من چطور می‌توانم به آن‌ها اعتماد کنم؟ من فقط یک بچه‌ام. چرا باید نگران این همه چیز باشم؟»

چرخه‌ی انکار، خشم، احساس گناه و در نتیجه پذیرش، چرخه‌ای است که در سوگ هم دیده می‌شود. چرخه‌ای که هر فردی در صورت مواجهه با فقدان آن را تجربه می‌کند و تنها در صورت همدلی و همراهی با او می‌توان چرخه را به سلامت به مرحله‌ی پذیرش برد. در پایان این داستان نیز آمبر به این پذیرش می‌رسد. او متوجه می‌شود که نمی‌تواند رابطه‌ی والدینش را درست کند و قدرت این را ندارد که چیزی را تغییر بدهد. او در جایی از داستان با خودش تکرار می‌کند: «فکر می‌کنم بعضی چیزها هیچ‌وقت نباید تغییر کنند و بعضی وقت‌ها این خوب است.»

تحریریه افق

دیدگاهتان را بنویسید